سلام
تا ساعتی دیگر حرکت امسالمان را آغاز می کنیم. مقصد سرخس است.
می رویم تا ... تا... ... نمی دانم!... نمی دانم بعد از "تا" چه باید بگویم.
تا به محرومین کمک کنیم؟!...
تا فقر را لمس کنیم؟!...
تاجهاد کنیم؟!...
تا هوایی بخوریم؟!...
تا خاطرات گذشته مان را زنده کنیم؟!...
تا با رفقا باشیم و خوش باشیم؟!...
تا ایران گردی کرده باشیم؟!...
تا مدتی از خانواده دور باشیم؟!...
تا از برنامه های تفریحی مسافرت استفاده کرده باشیم؟!...
تا حالا که قدرت دست ماست قدرتمان را نشان دیگران دهیم؟!...
تا حسابی خودمان را نشان دهیم و معروف شویم؟!...
تا خودسازی کنیم؟!...
تاحفظ جمع ارزشمند فارغ التحصیلان مفید کنیم؟!...
تا یاد شهدای مدرسه کنیم؟!...
تا ...؟!...
نمی دانم... اینجا از همان جاهایی است که درست و حسابی گیر می کنم.
نمی دانم اصلاْ باید بدانم یا نه؟!...
فکر می کنم بتوانم در این مسافرت به جوابی برسم.
شاید هم باید توقعم را کم کنم و فقط به جرقه هایی بسنده کنم.
احساس می کنم نیاز دارم کمی فکر کنم.
الان که دارم این لحظات آخر را پشت سر می گذارم چیزی ته ذهنم نقش بسته...
"نقش خدا در مسافرت جهادی"
شاید دیگر وقتش رسیده که باهم به آن فکر کنیم و از هم بپرسیم.
پیشا پیش: "سال نویتان عید باشد."
یاعلی مددی
امروز کمی فهمم بیجک گرفت که کار ما چیست و به کجا خواهیم رسید.
حکماْ وقتی مسافرت شروع شد ما نباید همین طور دست روی دست بگذاریم و بنشینیم.
که اگر این طور شد باز همان آش و همان کاسه وشاید داغ تر از همان ها٬ ...
شاید هم طوری بشود که دستمان را بسوزاند.
باید آنچه که به ذهنمان می رسد بگوییم ولی القا نکنیم.
باید چالش ها را مشخص کنیم.
سؤال ها رابیندازیم وسط.
دعواهایمان رابکنیم.
تا بببینیم چه می شود.
هر وقت به جایی رسیدیم که همه حرف هایشان را زدند و دعواهایشان را کردند٬
آنروز موفق شده ایم.
یا علی مددی
وقتی درست نگاه می کنم می بینم که من هم گمش کرده ام.
در واقع همه مان گمش کرده ایم.
یادمان رفته!...
شاید هم اصلاْ یادمان نداده اند...
شاید هم یاد نگرفته ایم...
یا شاید نخواسته ایم.
البته هنوز صدایش در نیامده ...
نمی دانم شاید هم در آمده...
ولی آنچه مطمئنم اینست که بالاخره روزی خواهیم شنید.
روزی خواهد رسید که از هم خواهیم پرسید. ...
خدا کند که آنروز خیلی نزدیک باشد.
یاعلی مددی
یاعلی مددی