سلام
هیچ گاه دوست نداشته ام برای نوشتن بکوشم؛
همیشه فرصتی برای خود قائل شده ام
...تا شاید بجوشم.
***
چند گاهی(!) است، به سفر رفته ام.
...درگیر کودکی ام شده ام.
...
صبر باید؛ تا برگردم، یا در سفر ساکن شوم.
شاید که روایت کنم.
یا علی مددی
سلام





او کیـست؟!!!
او چیست؟!!!

یا علی مددی
سلام
*هرگونه مشابهت اسمی در این داستان با واقعیت، کاملاً تصادفی است و تماماً مخلوق ذهن نویسنده است. ولی هرگونه مشابهت رسمی (از نوع رسم) لزوماً دور از حقیقت نیست.
--------------------------------------------
تنهایی
صورتش حسی را نشان نمی داد. دو دست خاکیش را به کمر زده بود و داشت مطلبِ روی دیوار راهرو را می خواند. صدای خفیف جارو که به فرش کشیده می شد باعث شد سرش را به سمت چپ بگرداند و کمی عقب رود تا بتواند سالن نماز خانه را خوب ببیند. محمد حسین کار جارو کشیدن نمازخانه را شروع کرده بود و داشت با پوست تخمه هایی که در لابلای تار و پود فرش گیر کرده بود دست و پنجه نرم می کرد. با خود فکر کرد که برود و کمکش کند امّا خیلی خسته بود. سرش را دوباره به سمت دیوار گرداند. آوردن مقدار زیادی آجر از دورترین نقطه ی حیاط برای مرتب سازی قسمت جاکفشی باعث شده بود که کمی در قسمت پایینی کمرش احساس درد کند.
می دانست که اگر کمی به خودش استراحت ندهد, دیگر فردا و روزهای بعد نباید انتظار داشته باشد که بتواند پا به پای بقیه کار کند. امّا از طرفی نیرویی درونی به او توصیه می کرد که برود جارو و خاک اندازی که به در نماز خانه تکیه داده شده بودند بردارد. درست است که محمد حسین را که یک سال از او بزرگتر بود چندان نمی شناخت و تا آن لحظه غیر از سلام کلمه ای بینشان ردّ و بدل نشده بود ولی با این حال از سکوت و آرامش او خوشش می آمد.
دوست داشت حالا که خستگی بدنی اش به خستگیِ روحیِ او اضافه شده بود کمی با آدم های جدید ارتباط برقرار کند تا شاید بتواند فضای جدیدی, حداقل برای خود بسازد.
در همین افکار و در حالی که نگاهش را به متن روی دیوار دوخته بود, درِ راهرو که نیاز به یک روغنکاری اساسی داشت باز شد و سید امین و حسین داخل شدند. سید امین بلند بلند حرف می زد. انگارکه از چیزی شاکی شده باشد:
- " این طوری نمی شه. کشک که نیست همین جوری هرکی هر وقت خواست سرش رو بندازه پایین بگه: یا علی! ما رفتیم."
حسین هم سعی می کرد نقش آبِ روی آتش را بازی کند:
- " چی کار کنیم؟ ما که نمی تونیم دست و پاشون رو ببندیم."
- " چرا نمی تونیم؟! کافیه فقط یکم سوسولگِرایی رو بذاریم کنار... ."
سید امین طوری که انگار متوجه چیزی شده باشد, یکدفعه ای صدایش را آرام کرد و دهانش را نزدیک گوش حسین برد:
- "مشکل ما اینه که تنهاییم!"
یک آه کوتاه کشید و بعد مسیرش را تغییر داد و به سمت او آمد. وانمود کرد که می خواسته به اتاق انتهای راهرو برود و اصلاً حواسش به او نیست. چند قدم مانده به او برسد در حالی که نگاهش را به مطلب روی دیوار دوخته بود با لحن سنگینِ پدرانه گفت:
- "علی!... چرا اینجوری شدی؟"
علی که تا پیش از آن حواسش به افکار خودش بود, یکّه خورد:
- "سلام..."
آرام آب دهانش را فرو داد و در ادامه هم زمان با سید امین که جواب سلامش را می داد, پرسید:
- "چــــی؟"
آخر سابقه نداشت که سید این طور با او حرف بزند. سید امین دو سال از علی بزرگتر بود و سال قبل که اولین سال حضور علی در مسافرت بود, سرگروهِ کاری او شده بود. امسال هم که سید به همراه حسین و چند نفر دیگر به عنوان معاونین مسافرت فعالیت می کردند. برای همین در طول این دو سال آشنایی با سید امین، روابطشان محترمانه و با نوعی رودربایستی مخصوصی همراه بود.
سید در همان حال که سعی می کرد به علی نگاه نکند و با همان لحن سنگینش جواب داد:
- "یه جوری شدی!"
سید امین این را گفت و سرش را پایین انداخت و به سمت اتاق انتهای سالن حرکت کرد.
زیاد طول نکشید که علی برای اینکه صدایش برسد, بلند گفت:
_ "چــه جـــوری شــدم؟"
سید هم سرش را بالا آورد و رو به سقف بلند جواب داد:
- "دیگه پتانسیل پارسالت رو نداری...خشک شدی."
علی می خواست نشان بدهد که به این حرف توجهی نشان نمی دهد. برای همین یک لبخند ماسیده برلبانش نشست. به این خاطر که دیگر در آن لحظه چند تا از بچه های دیگر هم در راهرو بودند و احتمال می داد که حرف های او و سید امین را شنیده اند.
ولی نمی توانست به این حرف بی توجه باشد. یعنی در واقع اصلاً توجه برایش مفهومی نداشت. آخر این را خودش هم می دانست و از زمان شروع مسافرت مدام ذهنش را پر کرده بود. البته قبول داشت که خشک شده ولی این را نمی پذیرفت که پتانسیل ندارد.
ذهنش شلوغ شده بود. کمی هم عصبانیت را در وجود خود حس می کرد. در حال حاضر غیر از خودش از دست سید هم عصبانی بود. عصبانیتش از سید سرِ این بود که چرا سید به خودش حق داده که با او این طور حرف بزند و چرا او هم فقط طرحِ سؤال کرد؟
با خودش فکر کرد که بهتر است سر خودش را گرم کند تا شاید کمی حالش بهتر شود. بنابراین به سمت سالن نمازخانه حرکت کرد. جارو رابرداشت و به سمت انتهای سالن پیش رفت. از محمد حسین پرسید که کجا را جارو نزده است و وقتی فهمید که کجا را باید جارو بکشد، به کمرش پیچ و تابی داد؛ شانه اش را صاف کرد و شروع کرد به جارو کشیدن. دیگر آن انگیزه ی اولش برای انجام این کار را نداشت. یعنی اصلاً حوصله ی حرف زدن نداشت. فقط قصدش این بود که خود را خالی کند. جارو را سفت در دستش گرفته بود و محکم افتاده بود به جان موکتهای انتهای سالن.
محمد حسین که دید علی چه کار می کند، گفت:
- "موکت ها خیلی سخت جارو می شن. بذار واسه آخرِ کار"
علی که هدفش از جارو کشیدن فقط تمیز شدن نبود، با همان لبخند ماسیده اش جواب داد:
- "بی خیال! بالاخره که باید جارو بشن."
و دوباره افتاد به جان موکت های سبز انتهای سالن نمازخانه.
ممکن است ادامه داشته باشد...
یا علی مددی
سلام

یا علی تو مددم نکنی سراغ که روم؟!
سلام
کدام را اخلاص می گوییم؟
الف. فقـط برای خدا کار کردن
ب. برای خدا هـم کار کردن
ج. کارِ خوب کردن
د. خوب کار کردن
فقط برای خدا کار کردن
1. همه چیز از اوست وبه سوی اوست.
2. هر چیزی بخواهد ماندگار شود باید برای او انجام شود.
3. هیچ چیزی غیر از خدا نباید مدّ نظر باشد.
4. با این تعریف, اخلاص یکی از راز های ماندگاری مسافرت جهادی نیست؛ بلکه تنها
راز است. نه این که چیز دیگری تأثیر گذار نیست بلکه همه ی عوامل دیگر در طول
اخلاص است.
5. هیچ معیار و شاخص کمّی برای سنجش آن وجود ندارد.
6. این انتقال سینه به سینه و آموزش اخلاص به نسل های بعدی نیست که باعث
ماندگاری می شود, بلکه خودِ اخلاص ذاتاً موجب ماندگاری است.
سؤال: درست است که هر کاری اخلاص داشته باشد ماندگار است ولی آیا هر
کاری ماندگار شده, در آن اخلاص بوده؟(البته اخلاص به همین تعریف)
به بیان دیگر بسیاری از کار ها در کشور هایی که هیچ بویی از دین و ایمان
نبرده اند سال ها بلکه قرن ها ماندگار شده؛ آیا آن ها هم فقط برای خدا کار
کرده اند؟
برای خدا هم کار کردن
1. درست است: همه چیزاز اوست و به سوی اوست.
2. هر چیزی بخواهد ماندگار شود, باید برای او هم انجام شود.
3. علاوه برخدا می شود چیز های دیگری را هم مدّ نظر داشت.
4. گاهی اوقات هم بین این چیز ها تزاحم پیش می آید.
5. همین که مسلمان باشیم کافیست.
6. حتی درصدی از این اخلاص موجب ماندگاری می شود.
سؤال: وجداناً می شود هم برای خدا کار کرد هم برای چیز دیگر؟
اگر یک کار با اینکه "برای خدا انجام شود" منافات داشت ولی هدف های
دیگری از ما را پوشش می داد آیا می توانیم آن را انجام دهیم؟ البته بعضاً
برخی کار ها اینگونه توجیه می شوند که "این مقدمه ایست برای آن". این
حرف درستی است ولی در این جا فقط توجیه است چون اگر این طور باشد
که می شود اخلاص به تعریف پیشین. در ضمن به یاد داشته باشید گفته
شد "منافات داشته باشد".
کارِ خوب کردن
1. همین که کار های خوب انجام شوند, اخلاص است و کافی است برای ماندگاری.
2. کارخوب یعنی کارهایی که برای رسیدن به هدف (یا اهداف) مطلوب هستند. مثلاً صرف اینکه کارهای عمرانی یا فرهنگی یا تخصصی انجام شوند کفایت می کند.
سؤال: در این تعریف از اخلاص, به کیفیت انجام کارها توجهی نشده.
اگر هدف فقط صرف انجام دادن کار ها باشد باز هم ماندگاری به وجود
خواهد آمد؟
آیا اقیانوسی با عمق دو سانتی متر می تواند در مقابل گرمای شدید
آفتاب تاب بیاورد و خشک نشود؟
خوب کار کردن
1. این خوب کار کردن است که اخلاص است و موجب ماندگاریست.
2. هر کسی هر کاری می خواهد انجام دهد, باید خوب انجام دهد تا ماندگار شود.
3. منظور از خوب کار کردن: تمرکز, دغدغه مندی, حوصله, تخصص و استفاده از تجربه است.
سؤال: آیا خوب انجام دادن کاری که منافات با شرع,عرف و اخلاق دارد باز هم
می تواند دلیلی بر ماندگاری حرکت مقدس و قابل احترامی مثل مسافرت
جهادی شود؟
***
چند وقت پیش بود که نوشتم:
در واقع امروز اربعینشه...
سلام
تا ساعتی دیگر حرکت امسالمان را آغاز می کنیم. مقصد سرخس است.
می رویم تا ... تا... ... نمی دانم!... نمی دانم بعد از "تا" چه باید بگویم.
تا به محرومین کمک کنیم؟!...
تا فقر را لمس کنیم؟!...
تاجهاد کنیم؟!...
تا هوایی بخوریم؟!...
تا خاطرات گذشته مان را زنده کنیم؟!...
تا با رفقا باشیم و خوش باشیم؟!...
تا ایران گردی کرده باشیم؟!...
تا مدتی از خانواده دور باشیم؟!...
تا از برنامه های تفریحی مسافرت استفاده کرده باشیم؟!...
تا حالا که قدرت دست ماست قدرتمان را نشان دیگران دهیم؟!...
تا حسابی خودمان را نشان دهیم و معروف شویم؟!...
تا خودسازی کنیم؟!...
تاحفظ جمع ارزشمند فارغ التحصیلان مفید کنیم؟!...
تا یاد شهدای مدرسه کنیم؟!...
تا ...؟!...
نمی دانم... اینجا از همان جاهایی است که درست و حسابی گیر می کنم.
نمی دانم اصلاْ باید بدانم یا نه؟!...
فکر می کنم بتوانم در این مسافرت به جوابی برسم.
شاید هم باید توقعم را کم کنم و فقط به جرقه هایی بسنده کنم.
احساس می کنم نیاز دارم کمی فکر کنم.
الان که دارم این لحظات آخر را پشت سر می گذارم چیزی ته ذهنم نقش بسته...
"نقش خدا در مسافرت جهادی"
شاید دیگر وقتش رسیده که باهم به آن فکر کنیم و از هم بپرسیم.
پیشا پیش: "سال نویتان عید باشد."
یاعلی مددی
+ نوشته شده در چهارشنبه 24 اسفند1384ساعت توسط سروش قديري | 3 نظر
یاعلی مددی