كچل
نميدانم تا حالا برايتان اتفاق افتاده يا نه؟! يا اين كه تا حالا حسّش كردهايد؟! راستش گاهي اوقات اين طوري ميشوم. طوري كه اصلاً دلم نميخواهد حرف بزنم؛ بخندم يا گريه كنم. اصلاً دوست ندارم نفس بكشم. فقط ميخواهم فرياد بزنم. از آن فريادهايي كه دستها و پاهايم، تارهاي حنجرهام شوند تا تمام وجودم فرياد بزند؛ ... البته گاهي هم مينويسم.
ما كه خشكمان زد، اول خشكمان زد، بعداً تَرِمان. آخر چه بگويم. شوكه شده بوديم. يعني اول من شوكه شدم؛ بعد كمكم شوكه شديم... تا اين كه به تدريج بيشترهم شوكه ميشديم. طوري كه به نظر می آمد درِ مدرسه بسته شده و ما ماندهايم پشت در.
آخرهيچكس انتظارش را نداشت. اصلاً تصورش را هم نميكرديم؛ چون تا حالا چنين آدمي نديده بوديم. آدم كه چه عرض كنم!... هميشه فكر ميكرديم ميشناسيمش و تمام فكر و ذهنش را فهميدهايم. خيلي ساده بود. بهتر بگويم خيلي ساده به نظر ميآمد؛ اما نخير... شايد هم اين، به خاطر ساده گياش بود.
تنها كسي بود كه هميشه باهاش راحت بوديم. خارج از كلاس تا يك جايي جمع ميشديم، توي سر و كله هم ميزديم و ميگفتيم و ميخنديديم. معمولاً هم، بيشتر سوژه خندههامان از كچل بودنش پيش كشيده ميشد؛ يا كچل بودن يا قد كوتاهي. البته گاهي هم عاج از تو بودن محاسنش. آخر هيچ بويي از ريش و سبيل نبرده بود. اصلاً همين دلايل باعث شده بود كه با وجود سي و سه ـ سي و چهار سال سن چندان از نظر ظاهر با ما سوميها كه ارشد مدرسه بوديم تفاوت نكند و بيشتر با جمع بچهها باشد يا شايد هم جمع بچهها بيشتر با او باشد. شايد هم چون نه تنها ريش و محاسن نداشت، بلكه چندان معايب هم نداشت.
خيلي هم دنبال ادا و اصول معلمي نبود. شايد هم دنبال ادا و اصول معلمهاي ديگر نبود. ميگفت، ميخنديد و آواز ميخواند. اتفاقاً صداي قشنگي هم داشت. به خاطر همين كارهايش هم بين معلمهاي ديگر چندان محلي از اعراب نداشت. نمی دانم شايد هم برعكس... .
هر دفعه كه حرف كچلياش پيش كشيده ميشد، يك چيزي ميگفت. يك دفعه ميگفت مال سربازي است، يك دفعه مكّه، گاهي شامپوي ناباب، گاهي هم زندان وگاهی هم...
عكس قشنگهاش را گذاشته بودند. مال زماني كه مو داشت. شايد همين ما را شوكه كرد! چون فقط كچلياش را ديده بوديم. نه ... اين نبود، يعني فقط همين نبود... هم اين بود، هم آن. همان كه بالاي عكس روي در نوشته شده بود. همان كه بالاي سر درِ مدرسه ... تركيب عجيبي بود تركيب اين دو كلمه؛ شايد هم تركيب اين دو كلمه با نام او. نوشته بود: جانبازِ شهيد ... گفتم كه خشكمان زد، بعد تَرِمان زد ... . نه... گريه نكرديم؛ اما چشمانمان ميجوشيد.