تبليغاتX
پياله
مدتي مشغول كار بودم و نتونستم چيزهايي كه دوست دارم را بنويسم. بعضي وقتها فكر مي كنم دارم به همان مسيري مي روم كه ازش خوشم نمي اومد. احساس مي كنم دچار روزمرگي شدم.

و اما بعد..
2 سال خيلي سريع گذشت. هر دوشون با فاصله كمي رفتند.
سرباز بودم و سر پست ايستاده بودم، تقاطع اتوبان مدرس و آفريقا. جمعه بود و حوصله ام داشت سر مي رفت. رضا رو ديدم كه به سمت من مي اومد. قرار بود يه چيزي رو اونجا برام بياره. قيافه اي جدي داشت كه با لبخند من تغييري نكرد. گفت: "بلد نيستم خبر بد بدم" صحبتشو قطع كردم و با خنده گفتم: "بازم هارد فرمت شده؟!" با همون قيافه جدي گفت: "هم دوره تون ... احسان عليمحمدي...."


چند هفته قبلش دقيقاً همون جا يه ماشين به آرامي از جلوم رد شد و كمي جلوتر ايستاد. راننده از ماشين پياده شد. احسان بود به همراه همكارش. قبض جريمه را توي جيبم گذاشتم و به طرفش رفتم. كمي گپ زديم و از كارهامون تعريف كرديم. گفت كه مي خواد بره شمال. محل كارش اونجا بود. يك دفعه گير داد كه: "تو هم بيا بريم. دو روزه بر مي گرديم. بي خيال خدمت..." كلي حرف زديم تا راضي شد كه بي خيال من بشه.

در آخر هم نشست توي ماشين و رفت ... و من ماندم.

فكر مي كردم تلخترين عصر جمعه زندگيم بشه، گرچه تلخ بود ولي هفته بعد ...


+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 اسفند1385   توسط محسن عزیزی  | 

 

 

 

سرخس

 

سالياني است مي آيد...

سالياني است آغاز کرده سوزاندن را,

موسمش که مي آيد چنان آتشي مي افکند

بر دل که گويي اجين است با آنچه سرشته اندمان,

البت هر دل سوختني نيست,

دلي سوزد که مزاري دارد.

دلي

سالياني است که مي آيد:

زماني براي مستي دل ها

 

***

 

سرخس ـ اردوی جهادی نوروز 85

چند برگ سفيد از علي (شهرستاني 21) گرفتم و کنار هم منگنه شان کردم. بابک (حکميان 19) طرح جلدش را کشيد و چون خطاطي آن طرف ها پيدا نشد نامش را با دست خط خودم رويش نوشتم:

"دل نوشته هاي پيش از امضا"

دلم رضا نداد. خواستم منظورم را از تهيه اين دفترچه مشخص تر کنم. ياد اين مصراع افتادم: "هرچه مي خواهد دل تنگت بگوي"  آمدم بنويسمش که حميد (ايماني 20) که در کنارم نشسته بود حرفي زد که حواسم را پرت کرد. سرم را از روي برگه بلند کردم و من هم چند کلامي گفتم. دوباره برگشتم سراغ جلد تا آن مصراع معروف را بنويسم.

نوشتم:

 هرچه مي گويد دل تنگت...

فهميدم اشتباه کرده ام. خواستم دوباره شروع کنم و برگه ي ديگري بردارم. ولي به خودم نهيب زدم که مگر چه اشکالي دارد. اين هم يک جورش است. لذا جلد همان گونه باقي ماند.

صفحه ي اولش را باز کردم و اينگونه نوشتم:

 

"يک شرط بيشتر ندارد, که آن يک دل پر است. وقتي از خواب بيدار مي شوي؛ وقتي از سر کار برمي گردي؛ وقتي ناهارت را خورده اي و سير شده اي ـ شايد هم نشده اي(!)ـ؛ وقتي مسابقة مينچت را باخته اي؛ وقتي همه مشغول تماشاي فيلم هستند و تو نيستي و يا وقتي از سر يک نشست داغ(!) برگشته اي؛ وقتي کلاهت با کلاه کسي در هم فرو رفته يا از دست همه چيز شاکي هستي؛ وقتي دوست جديد پيدا کرده اي يا حتي يک دوست قديمي را دوباره مي بيني...؛ در همة اين حالات به احتمال زياد دلت پر است. خوب ديگر جهادي است بالاخره. قابل درک است.

اگر زماني به اينجا رسيدي که مي خواهي دلت را خالي کني يا حداقل دل پرت را نشان ديگران دهي, بيا و اينجا بنويس تا ما هم بخوانيم.

***

سال نويتان عيد باد. "

 

 

دل نوشته 1

 

حالا راضي شده بودم. تاحد زيادي هماني را که مي خواستم شد.

دفترچه را برداشتم و بردم گذاشتم رو يک صندلي روبروي در ورودي سالن مدرسه اي که در آن ساکن بوديم. يک خودکار هم گذاشتم کنار دستش.

يک ساعتي مانده بود تا بچه ها از استخر برگردند. دل توي دلم نبود که ببينم اولين جملات را چه کسي در آن مي نويسد. خوابم برد. صبح رفتم و نگاهي به آن انداختم. اولين جملات را علي(نعمت 20) نوشته و امضا کرده بود.   

***

عکس نوشته هاي باقي صفحات را به مرور تا آغاز اردوي جهادي امسال خواهم گذاشت. دوستاني که در آن نوشته اند, نگران نباشند. چون  هيچ جاي نگراني نيست.

 

                         دل نوشته های پیش از امضا

 

 

یا علی مددی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 اسفند1385   توسط سروش قديری  |