:SMSیک
زنده باد دیوار که هر مرد و نامردی بهش تکیه می کنه.
زنده باد کلاغ؛ نه به خاطر سیاهیش, برای یک رنگیش.
زنده باد کرم خاکی نه برای کرم بودنش, که خاکی بودنش.
زنده باد گاو که نگفت "من", گفت "ما".
***
چند هفته است که یک سری مطالب رو می خوام بنویسم اما به خودم اجازه نمیدم.
***
امروز هم کلک چال؛...
این دفعه سه نفر بودیم. چون بقیه یا نمایشگاه و کلاس داشتند و یا حوصله نداشتند.
تو بین ما سه نفر هم اگه علی ر. نبود احتمالاً برنامه کنسل می شد.
این هم یه عکس برا 20:30 که دو هفته پیش گرفتم.

کلکچال ـ 7/اردی بهشت/86
هیچ کس نمی دانست که نوح چرا کشتی می سازد؛
تا این که طوفان شد.
.
.
.
.
.
.
طوفان شد!
.
.
.
..." و افوض امری الی الله ان الله بصیر بالعباد "...
. با تشکر از آقای مقدم که این عکس با دوربین ایشون گرفته شد.
سلام
کلکچال عجيبي بود امروز
يه تيم 7 نفره که کوهنوردشون من بودم!
اولین جمعه بعد از شروع طرح مبارزه با مفاسد اجتماعی...
دم در پارک, وقتي داشتيم ميرفتيم تو, ديدم که يه چند نفري از اين لباس سبز پررنگ ها وايستادن,ولي خيلي برام مهم نبود. يه دفعه علي رحمتي اومد در گوشم آروم گفت: اينها به اون زنه مي گن شما چون مانتوتون کوتاهه نمي تونيد بريد بالا. نگاه کردم ديدم زنه مثل اينکه انگار صحنه ي زشتي ديده باشه چهرش رو جمع کرده بود و بدون اينکه چيزي بگه, با شوهرش سوار ماشين شدن و رفتن.
***
ياد ندارم تا حالا اين سربازهاي گشت نيرو انتظامي تو کوه رو ديده باشم؛ ولي امروز بعد از ديدن چند تا از اونها رفتم از يکيشون پرسيدم که اتفاقي افتاده شما اينجا وايستادين؟ گفت: نه, گشت انتظاميم.
***
نرسيده به تپه نور الشهدا _ يا به قول ماجد: تپّة الشّهدا ـ صلوات هاي بلندي به گوش مي رسيد که از اون چيزهايي که شنيده مي شد فهميدم که يه چيزهايي تو مايه ي "براي سلامتي مبارزه با مفاسد اجتماعي صلوات"ﻪ. وقتي که رفتيم رو تپه يه ديدم که بــــــله,حدود چهل پنجاه نفر از بچه هاي گردان عاشوراي بسيج اند.
***
دوستان تا اطلاع ثانوي از بردن قليان به ارتفاعاتي کمتر از تپه نورالشهدا بپرهيزند. چرا که در غير اين صورت غير از اين که قليون رو بايد جمع کنند, بايد کلاً بساطشون رو جمع کنن و برن. اگر قليون برديد و کسي بهتون چيزي نگفت, شرمنده حداقل, اين 10ـ15 نفري که کنار ما تو دره نشسته بودن که مصداق اين ماجرا بودن. آخر قليان آلتي است جهت فسادي اجتماعي...
***
يکي از نکات جالب هم حضور بعضي از اقشار جامعه بود که دسته جمعي و با جمعيتي حدود يکي دو اتوبوس در اين ورزش پر طرفدار حضور به هم رسانده بودن.
***
اين ها را من نوشتم.
نه مانتوي کوتاه داشتم. نه دست کسي را گرفته بودم و با خودم برده بودم. نه قليون مي کشم. ظاهرم هم طوريه که برگشتني مدام احساس مي کردم که با ديدن من دستهاي زيادي براي درست کردن روسري ها بالا ميره.
موقعي که داشتم اين ها رو مي نوشتم مدام کلي آيه و حديث يادم ميومد ولي راستش رو نشد همشون رو بنويسم. آخه فهميدن قضيه خيلي ساده تر از اين حرفاس. فقط اين عبارت رو که چند روز پيش تو نهج البلاغه خوندم مي نويسم:
"بر من نيست که شما را به آنچه نسبت به آن اکراه داريد وادارم."
***
دست ميثم درد نکنه که دوربينشو داد تا چند تا عکس بگيرم. (هرچی سعی کردم نتونستم عکس ها رو اینجا بذارم)
تيم خوبي بوديم. اين رو از اونجايي فهميدم که بعد از مدت ها حال و حوصله ي وبلاگ نوشتن رو پيدا کردم.