تبليغاتX
پياله

 

 

 

سلام

 

حسین معززی نیا

حسین معززی نیا را دوست دارم.

کسی که اولین بار در سالن کوچک حوزه هنری, جایی که بعد ها حکم "سینما پارادیزو" یم را پیدا کرد, دیدمش و با جملاتش در مورد فیلم "ماهی بزرگ" به او علاقه مند شدم. /

خودش را,  در واقع عینک بی فریم, ته ریش و موی اندکش را چندان ندیده ام اما صدا و آثار قلمی اش را بارها و بارها خوانده ام.

در حیرتم که او را چه بنامم. نویسنده است یا سینما گر و یا  روشن فکر نمی دانم! اما هرچه هست اورا به عنوان منتقد می شناسند. که البته این هم به خاطر فعالیتش در این حوزه ی سینماست.

و من هم می گویم او منتقد است. منتقدی که می داند چه بگوید چگونه بگوید و از همه مهم تر چرا بگوید. منتقدی که می داند نباید همیشه منتقد باشد... اما وقتی زمانش رسید دیگر کوتاهی نکند.

می دانم خودش اگر این ها را بخواند – که البته برایم افتخاری است – اولین کارش اینست که می خندد و می دانم راضی نیست؛ اما وظیفه ی خودم می دانم که بگویم که این شخص بسیار در نظرم بزرگ است.

یکی از کارهایی که من هر چند وقت یکبار انجامش می دهم اینست که نامش را جستجو کنم تا مقاله اش را بخوانم یا در موردش بشنوم. این پیگری نه فقط از سر علاقه که صد البته به خاطر دغدغه "کشف معنا"ی من است. چرا که او را نه الگو که راهنمای خوبی برای خود دیده ام. چرا که احساسم اینست که دغدغه های مشترکی با او دارم. چرا که معتقدم خوب بودن نه اینست که مطابق الگوها و هنجار های پذیرفته باشیم و این اعتقاد قلبی را دارم که بایسته همیشه شایسته نیست.

لذا او را کاملاً مسلمان می دانم و البته انقلابی. اما با معنایی متفاوت از آنچه امروزه روز باب شده و در دهان و پوشش اغلب مردم – به اصرار مقامات و مسئولین - می بینیم.

...

این ها را گفتم و می دانم که احتمالاً در نظر برخی "یک سری مزخرفات" و با نگاهی مثبت "کمی اغراق" است. اما اصلاً برایم مهم نیست. 

این ها را گفتم تا نشان دهم وقتی این بزرگ در مورد کسی می نویسد که آن شخص برای او بزرگ بوده, پس دیگر نیاز به شاهد و قرینه ای برای عظمت آن فرد نداریم.

تعداد خردادهای زندگی ام آنقدر نبود که آوینی را ببینم. اما یاد دارم زمانی را که در سال های ابتدایی دوران دانش آموزی ام, خبر شهادتش را شنیدم.

***

امشب پس از گذراندن عصرپنجشنبه ای نچسب و پر حاشیه, تصادفاً مطلبی را دیدم که مرا وا داشت تا این چند خط را بنویسم. مطلبی که در حال خواندنش, بغض مدام گلویم را می فشرد. و هنگامی که به پایان رسید با همان حس, موسیقی نوستالژیک فیلم "حرفه ای" را گوش دادم. در این حال بود که دیگر کار از کار گذشت و چشمانم شروع به جوشیدن کرد. /

***

شما هم بخوانید.

اره کاری یک اندیشه/حسین معززی نیا.

.

.

.

انتظار ندارم آنچه را که فهمیده ام, سایرین نیز بفهمند.

و البته انتظار هم ندارم همه آنچه را که نفهمیدم دیگران نیز نفهمند.

اما انتظار دارم تمامی آنچه را حس کرده ام, همه حس کنند.

 

 

 

 

یا علی مددی 

 

+ نوشته شده در  جمعه 25 خرداد1386   توسط سروش قديری  | 


1. مدتي اين مثنوي تاخير شد...

2. جمعه صبح رفتيم كوه. حامد، فرشاد، 2 تا عليرضا و سالار. البته كوهنوردي كه نبود، در اولين كافه دربند نشستيم و شروع كرديم به صحبت. سالار چند روزي بود كه اومده بود ايران و مي خواستيم دور هم باشيم. تو يك جمع بودن كه همشون رو سالهاست كه مي شناسي و از مردترين آدمهايي هستن كه سراغ داري،‌ واقعاً‌ لذت زيادي داره....
سالار رو از سال سوم راهنمايي مي شناسم، يعني 15 سال ميشه كه دوست هستيم. يكي دو سالي هست كه رفته هلند. چيزي كه باعث ميشه با اين آدم حال كنم اينه كه هنوز همون صفا و مرامي رو داره كه قبلاً‌ داشت. هنوز وقتي باهاش صحبت مي كنم حال مي كنم و احساس آرامش مي كنم.

3. وقتي چيزي براي خودم نباشه برام فرقي نداره كه چقدر ارزش داره! چه يه برگ كاغذ باشه و چه 50 ميليون پول باشه، در هر دو مورد حساسيتم يك جوره.

4. ان شا الله بزودي ميريم به آدرس جديدمون: www.piale.ir البته با تشكر از پشتيبانان محترم سايت!


+ نوشته شده در  شنبه 12 خرداد1386   توسط محسن عزیزی  |