تبليغاتX
پياله

 

سلام

 

تو قسمتی از فیلم "ماهی بزرگ" جادوگری وجود داره که مردم با نگاه به یکی از چشماش می تونستن مرگ خودشون رو ببینن و عملاً قهرمان فیلم موقعی قهرمان میشه که مرگ خودش رو تو چشمای جادوگر میبینه.

از بعد دیدن این فیلم، یعنی حدوداً از 4 سال پیش خیلی به این فکر کردم که اگه من تو چشمای جادوگر نگاه کنم دوست دارم مرگ خودم رو چطور ببینم؟! برای همین بارها و بارها تو موقعیت های مختلف به بهترین نوع مرگ فکر کردم. مرگی که هم راحت باشه هم باشکوه و هم زیبا.

ولی خوب دیشب شدیداً تحت تأثیر قرار گرفتم. آخه دیگه اینو حساب نکرده بودم که یکی هم ممکنه اینطوری بمیره. ...دکتر محمدباقر آیت‌الله‌زاده شیرازی

امروز صبح که خبرش رو خوندم دیدم که تو جلسه ی بزرگداشت ایشون اولش کلی آدم شروع کردن به صحبت در مورد شخصیت و تأثیر مهم ایشون در معماری ایرانی

... سپس دکتر آیت‌الله‌زاده روی صحنه آمد و با قرائت آیه "واصبر فان الله لایضیع اجرالمحسنین" گفت: "در کودکی از پدرم پرسیدم باید چه کاره شوم؟ گفت "هر کاری که خدا را راضی کند". من هم دیدم کاری بهتر از تعمیر مسجد و امامزاده نیست و سعی کردم این کار را به نحو احسن انجام دهم."


این آخرین جملاتی بود که حاضران در جلسه از زبان دکتر آیت‌الله‌زاده شیرازی شنیدند. استاد لحظاتی بعد و هنگامی که دیگر حاضران در نشست درباره خاطرات و علاقه خود به ایشان صحبت می‌کردند، دچار حمله قلبی شد و با وجود حضور اورژانس در محل و انتقال وی به بیمارستان دی، متاسفانه استاد پیشکسوت معماری از دنیا رخت بربست.

 

با اینکه این مرگ از اون مرگ هاییه که به نظرم گریه نداره اما خوب... چشمه دیگه، گاهی اوقات سوزش می گیره.

 

پیشکسوت معماری در مراسم بزرگداشت خود درگذشت

 

 

 یا علی قسمتمان کن

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 مرداد1386   توسط سروش قديری  | 

 

سلام

 

یادم نمیاد تا حالا به خاطر عرق دوره ای معروفه کاری رو انجم داده باشم اما وقتی که بعد از مدت خیلی طولانی که جلسه هفتگی نداشتیم، دیشب دوباره رفتیم جلسه هفتگی احساس کردم که هر چی هم بگم و هر کاری هم بکنم باز هم نمی تونم راحتیم رو در کنار هم دوره ایهام کتمان کنم.

دیشب کسایی اومده بودن جلسه (کسایی در اینجا اسمه نه فامیلی!) که شاید بعد فارغ التحصیلی فقط یه بار دیگه دیده بودمشون: امیررضا، بهنام، جواد، رسول، ... و البته سید علیرضا

برنامه جلسه که عادل ادارش می کرد این بود که هر کس شروع کنه بگه که چی کار کرده و الان چی کارس.

خوب طبیعتاً جلسه ای که موضوعش این باشه و سید علیرضا هم توش باشه جلسه نیست جنگه (به ضم جیم) البت یه جنگ درون دوره ای (اونایی که تو جلسه بودن می فهمن چی می گم). چون بعد از یه ربع احساس کردم که یه سری مثل خودم دیگه فکشون از خنده درد گرفته.

اما تو این بین بعضی ها چیزهای جالبی گفتن که من در موردشون نمی دونستم. مثلاً اینکه محمد ش. یه اختراع کرده و اونو به ثبت رسونده یا اینکه آرش بالاخره فیلم 20 دقیقه ای خودش رو ساخته و ...

 

 در آخر بهنام با اینکه عجله داشت اما تقریباً یه 20 دیقه ای با هم حرف زدیم. خیلی حال کردم وقتی گفت موسیقی رو ادامه داده و الان واسه خودش تو کنسرواتوار(!) تهران کسی شده.

تو راه برگشت هم که با امیررضا کلی در مورد کارهایی که تو زنجان با وحید انجام دادن حرف زدیم.

وقتی رسیدم خونه داشتم به این فکر می کردم جلسه هفتگی حتی اگه فقط مهمونی هم باشه باز هم لازمه.  ... البته، ... کافی نیست.

   

 

یا علی مددی

+ نوشته شده در  جمعه 26 مرداد1386   توسط سروش قديری  | 

 

 

سلام

 

الف. اصولاً کارها در یک دسته بندی کلی به دو دسته تقسیم می شن: دسته ی اول و دسته ی دوم...! خوب برای همینه که تهیه ی یک نشریه جزو دسته ی سومه. آخه درآوردن یک نشریه  ـ حتی اگر خوب در آوردن رو در نظر نگیریم ـ از اون کارهاییه که زمان و انرژی مصرف شده از تهیه کنندگانش از انرژی و زمانی که مخاطبینش برای استفاده از اون صرف می کنند ـ اگه نگیم تلف می کنند ـ بیشتره. در واقع باید بگم خیلی خیلی بیشتره. اصلاً شاید به خاطر همین هم هست که معمولاً روزنامه نگارها، سردبیرها و نویسندگان نشریات (اعم از روزنامه، مجله، وبلاگ، ماهنامه، گاهنامه و...) رو افرادی عجیب، غریب و البته غیر طبیعی می دونند. آخه کدوم آدم طبیعی ساعت ها بر روی یک چیزی وقت میذاره و انرژی فسفر سوز خودش رو هدر می ده در حالی که می دونه شاید از هر x نفر حداکثر فقط y نفر اون رو می خونند؛ تازه با فرض اینکه چگونه خوندنشون رو هم در نظر نگیریم. یعنی در نظر نگیریم که تصادفی چشمشون خورده یا در انتظار نوبت خودشون تو سلمونی خونده و یا ... .

 

ب. دیشب تا ساعت 5/9 خواجه نصیر بودم تا با بچه ها شماره دوم نشریه ی هوایی دگر رو  در بیاریم. تا امروز صبح بتونن بتونن توزیع کنن. نشریه ای که به قول مسئولین همین مدرسه تا حالا سابقه نداشته که با همه مشکلات و محدودیت های موجود که یکیش قطعاً همون فقر مطالعه ی بچه هاس در بیاد اون هم طوری که از 14 صفحه ی نشریه تقریباً 11 صفحش رو مطالب خود بچه ها پر کرده و تو قسمت های زیادی از اجرائیاتش از تایپ کردن گرفته تا چسبوندن و منگنه کردن ... خود بچه ها با جون و دل کار کنن.

 

ج. هوایی دگر نشریه ایه که از کلاس هنر نویسندگی در اومده. کلاسی که از دو سال پیش تو خواجه نصیر دارم. کلاسی که تو سال اول با دانش آموز هایی برخورد کردم که نه هنر رو خیلی می شناختن و نه از نویسندگی خیلی سر در میوردن. بچه هایی که به خاطر فضای خاص مدرسشون ذهنشون تحت تأثیر یک سری تفکرات ـ اگه نگم تعصبات ـ قرار گرفته بود و خیلی نمی تونستن چشمشون رو باز کنن و از زیبایی های اطرافشون لذت ببرن و این خیلی برام خسته کننده بود. (ایشالا تو یه پست دیگه توضیح مفصل میدم.)

 

د. برام مهم نیست که از تمامی خوانندگان این شماره چند نفر در جریان هستند که بعد از شماره ی اول که هفته ی پیش چاپ شد چند نفر به هیئت تحریریه اضافه شدن؟! و یا چند نفر می دونند که اعضای هیئت تحریریه برای اینکه این شماره به هفتة آخر پایگاه برسه چند روز تا ساعت 9 شب و یا حتی بیشتر تو مدرسه موندن؟! چیزی که این میان برام مهمه، افزایش تکاپوی بچه ها برای نوشتنه و البته... رشدی که به واسطه نوشتن کردند ...و می کنن.

 

ه. میدونم همین الان که من دارم این مطلب رو پست می کنم (۸ صبح دوشنبه) یه چند تا از مسئولین مدرسه مخشون توسط یه سری از بچه های نشریه در حال گاز گرفته شدنه و دارن می پرسن که آقا پس کی نشریه رو توزیع کنیم؟!...  

 هوایی دگر

                             جلد شماره های اول و دوم

 

 

 

یا علی مددی

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 مرداد1386   توسط سروش قديری  | 

یکی هست بگه چرا حس حرف زدن نیست؟

یکی هست بگه چرا حس نوشتن نیست؟

یکی هست بگه چرا دیگه خوابیدن هم آرامش نداره؟

یکی هست بگه چرا علی کوچولو از تلویزیون پخش نمیشه؟

یکی هست بگه چرا تکثیر حماقت اینقدر سریعه؟

یکی هست بگه چرا جدولهای کنار خیابون سیاه سفیده؟

یکی هست بگه چرا اتوبوس ها حتما باید پر بشن تا راه بیفتن؟

یکی هست بگه چرا عابرها از چراغ قرمز رد میشن؟

یکی هست بگه چرا یه پیرمرد ساعت 5 صبح سوار ماشینت میشه و دلقک بازی درمیاره و صدای n تا جونور درمیاره و پول میگیره و میره؟

یکی هست بگه چرا یه آدم این همه سوال مزخرف تو ذهنش میاد؟

امین ک
+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 مرداد1386   توسط محسن عزیزی  | 

ماجراجویی مرده است، شاید، در قبر افسرده و سرد و تاریک درون من و ما،
خلاقیت در حال مرگ است، بسان کودکی که رشد می کند زیر چتر خوش نقش زندگی مدرن امروز،

امروز روزی ست که بزرگترین خلاقیت و ماجراجویی، روش های نوین سر بریدن است!

شاید من احمقم ! شاید زندگی خیلی خوب است و من متوهمانه، تصویری محو از سربریدن انسان، در حضور انسان و بدست انسان می بینم!

در توهم من، شاید، آنکه سر بریده می شود، منم....شاید آنکه سر می برد، منم..... شاید آنکه سر بریدن را تماشا می کند،منم... شاید آنکه بالای جسد بی سر گریه می کند، منم..... شاید آنکه جسد را به خاک می سپارد، منم....و شاید همه اینها من باشم! و من هستم! هر توهمی که می بینم
و نمی بینم، یک بازیگرش منم! و چه نمایش تهوع آوریست، اینگونه! من این بازیگرها را دوست ندارم! لعنت بر توهم!
یکی نیست که بگوید این قصابخانه چرا شبانه روزی در توهم من مشغول به فعالیت صنفی است! آها! یادم رفت! جنگل که تعطیلی ندارد، گرگ ها هم دیگر با اختراع قرصهای ضد خواب کار مفید خود را به دو برابر رسانده اند و شبانه روزی مشغول خدمت به قصابی های محترم و زحمت کش و دلسوز می باشند!
ولی عجب گرگ های با کلاسی هستند، یه روپوش سفید می پوشند و با استیل خاص دست گرفتن کارد و چنگال، بدون ریختن قطره ای خون ، پیتزای مخلوط بشریت را نوش جان می نمایند ! و سپس هنگام بازگشت به قصابی، تکه های مانده انسانیت را روی سنگفرش خیابان خلال می کنند تا مامور موظف "شهر ما، خانه ما" با جارو کردن تکه ها اثری از له شده های انسانیت بر روی شهر باقی نماند، تا فردا، مردم شهر، با روانی آسوده زندگی را از سرگیرند و قدمگاهمان خوشگل و تر تمیز باشد و احساسهای خوب داشته باشیم!



+ نوشته شده در  سه شنبه 9 مرداد1386   توسط محسن عزیزی  | 

 

 

سلام

 

 

تقریباً یه هفته بعد از اردو جهادی بود که مهدی خلجی بحثش رو مطرح کرد. انگیزش هم این بود که بحث هایی که چند ساله  در زمینه ی مسایل جو مسافرت به وجود اومده و امسال خیلی پا گرفتن باید یه جایی مردونه و درست و حسابی مطرح بشن تا دیگه افراد حاضر نشن که تا پای آبروی همدیگه  پیش برن!

اولین جلسه ی هم اندیشی با موضوع "ادب جهادی" امروز عصر تو مدرسه برگزار شد.

تقریباً از نزدیک در جریان بودم که مهدی زحمت زیادی برای برگزاری این سلسله جلسات تا قبل از امروز کشید و سعی کرد تا با آدم های زیادی صحبت کنه، ازشون مشورت بگیره و دعوتشون کنه. از آدم های بزرگ شعوری گرفته تا کسایی که حرفی برای گفتن داشتن ولی تا حالا تو جمع نزدن، حتی سعی کرد با کسایی که جواب تلفنش رو هم نمی دن صحبت کنه ولی خوب دیگه... .

از این بین، دوستان زیر حاضرین جلسه ی امروز بودن:

خلجی، چهرآزاد، منتظری، پورقربان، خلیل زاده، دهقان، مهندسی، جعفری، طالب لو، حمیدیان و شیرمحمدی

همون طور که از عنوانش معلومه این جلسات جلسات هم اندیشیه، نه جلسه ی اخلاق.

برای همین هم قرار نیست تبدیل به منبر و محل سخنرانی کسی یا گروهی بشه. یه جلسه که با حضور آدم های دغدغه مند و با حوصله شکل می گیره و خودشون هستن که تعیین می کنن روند جلسات به کدوم سمت بره.

این حرفم به معنی نفی کردن جلسات اخلاق و منبر نیست. بلکه میگم باید این حرف ها رو جاهای دیگه بشنویم و بعد بیایم با هم بحث کنیم. یه جورایی مثل کارگروهی دوران مدرسه. که با اینکه تو کلاس ها شرکت می کردیم اما باز برای یادگیری بیشتر لازم بود که بشینیم و با هم دیگه بحث بکنیم.

موضوع این جلسات هم اون جور که مطرح شد قراره بحث در مورد جمع و جو مسافرت باشه و رعایت ادب های مختلف!

می دونم افراد زیادی حرفهای زیادی تو این زمینه برای گفتن دارن برای همین فکر می کنم بهتره تا قبل از این که اردو شروع بشه و حرف و حدیث ها دوباره پا بگیره بیان و تو این بحث ها شرکت کنن. بیان تا هم حرف هاشون شنیده بشه و هم حرف های دیگران رو بشنون. ... من هم میام.

البته روی صحبتم به کساییه که نمی خوان بلایی سر  مسافرت جهادیمون بیاد!

 

دوستان دیروز

        جلسه ی هم اندیشی سال گذشته که نزدیک به 8 ماه ادامه پیدا کرد. (هفته ای یکبار)

 

یا علی مددی

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 مرداد1386   توسط سروش قديری  |