تبليغاتX
پياله



هفته پيش پروژه دمپ (دفتر مطالعات مفيد) را به طور رسمي تمام كردم. نامه اتمام كار اين پروژه‌ی 4 سال و نيمه را نوشتم و نسخه نهايي را تحويل دادم. البته فقط افتخار(!!!) اتمامش براي من بود، در طول اين كار تعداد زيادي از دوستان درگير اين پروژه شدند. از رضا كه كار را با هم شروع كرديم و حسين كه همراهيمان كرد تا ديگر دوستان كه هر يك به نوعي همراهيمان كردند.

دست همشون درد نكنه!

البته این چند سال درگیری با پروژه و فراز و نشیبهایش خیلی چیزها یادم داد، از نحوه کار کردن با بقیه تا شناخت آدمها و اینکه اگه یک نفر پای حرف خودش نباشه چه تاثیری می تونه در زندگی بقیه بگذاره..... . (در مورد این آخری شاید بعداً بیشتر بنویسم)

 

در آخر هم جا داره که دولتمون رو تشویق کنیم، چون نقد پذیره و تازه قراره منتقدینش رو هم تشویق کنه!!!! (به نقل از ایسنا):

"رييس جمهور با تاكيد به استقبال دولت از انتقادات سازنده، يادآور شد: يادمان نرفته است كه در دوره‌هاي قبل كوچكترين انتقاد از دولت در روزنامه‌هاي مختلف با عنوان «توطئه و كودتا» تيتر مي‌شد و گروهي بودند كه اجازه نمي‌دادند كوچكترين انتقادي از مجموعه دولت صورت گيرد اما دولت نهم هميشه از انتقادات استقبال كرده و بناست دولت در آينده نزديك در مراسمي منتقدين خود را مورد تشويق قرار دهد."


+ نوشته شده در  یکشنبه 29 مهر1386   توسط محسن عزیزی  | 

 

 

 

 

 

 

به دریایی گرفتارم

               که موجش

                 عالمی دارد...

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 مهر1386   توسط سروش قديری  | 

وقتی شنیدم خیلی حالم گرفته شد

چند روزی به زور لب به غذا میزدم

وقتی این قضیه رو یکی از دوستان تعریف کرد تا چند لحظه گیج بودم :

 " از طرف جهاد داوطلبانه به مناطق محروم رفته بودم. به سیستان و بلوچستان برای کارهای توزیع غذا و پوشاک و دارو و .....

من مسوول توزیع دارو بودم.یکی هر روز برای گرفتن شربت سینه پیش من می اومد و از سهمیه خانواده های دیگه هم برای گرفتن شربت سینه استفاده می کرد. کنجکاو شدم بدونم این همه شربت سینه رو چرا میاد میگیره. مگه چه مریضی ای یه!

رفتم از بقیه خانواده ها دربارش پرس و جو کردم. فهمیدم چون خانوادشون هیچی نداره با نون خشکش بخوره شربت سینه رو با نون قاطی میکنن و به عنوان غذا میخورن. "

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 مهر1386   توسط امین کسایی  | 

 

سلام

 

به خاطر بعضی ازحرف و حدیث هایی که (اگه نگم ...ات) بعد پست محسن نوشته شد، لازمه که بگم این پست برای مخاطب خاص نوشته شده...


نمی گم بارها اما یه چند دفعه ای برام پیش اومده که بعد از  ایجاد شدن چند تا دلخوری تو رفاقت صمیمی با کسی، دیگه باهاش حال نکنم و به سرم بزنه که کاش میشد همینجا همه چیز رو تموم کرد و فردا صبح که همو می بینیم بدون هیچ خاطره ای از هم، مثل آدم های غریبه با هم برخورد کنیم.

تنها چیزی که باعث شد امروز رو با دیدن "Eternal Sunshine of the Spotless Mind" شروع کنم، این پست حمید بود.  فیلمی که اگه بخوام همه ی اون چیزی که تو ذهنم هست رو در موردش بگم ترجیح میدم که تو این فضای موجز مجازی نباشه و فقط کسایی مخاطبم باشن که بعدش نگن: فلانی از تو بعید بود... برای همین فعلاً به همین ها بسنده می کنم تا کسی رو پیدا کنم که بتونم باهاش در مورد فیلم صحبت کنم.

بدون تو حالم خوبه

تا حالا فقط دو تا فیلم رو دیدم که مخاطب تو اونا خودش قسمتی از فیلمه و هنگام دیدن فیلم همون اتفاقی براش میفته که برای قهرمان داستان رخ میده؛ یکی Memento  و دومی همین فیلم. با دیدن یه همچین آثاریه که امیدوار میشم که "بابا سینما هنوز تموم نشده".

داستان، داستانِ پاک کردن خاطرات از ذهن افراده. اینطور که یاد و خاطره ی افراد مثل مستأجرهایی می مونن که هر موقع صاحبخونه دیگه با اون فرد حال نکنه میندازدش بیرون.

فیلم به قدری ساختارشکنانه روایت و به تصویر کشیده میشه که بعد از گذشت 20 دیقه دیگه مخاطب انتظار وقوع هر اتفاق عجیب غریبی رو داره، بدون اینکه احساس بکنه داره یه اثر فانتزی می بینه... اتفاقات خیلی عجیب غریب، تا این حد که تو یه نمای ساده با یه حرکت دوربین نه چندان پیچیده آدم احساس می کنه که یه دفعه کلی چیز داره عوض میشه

میشل گوندری

میشل گوندری، کارگردان این فیلم رو  از قبل با چند تا ویدئو کلیپی که برای گروه RADIOHEAD ساخته بود میشناختمش، البته به لطف مهدی ن. فکر می کنم هیچ کلمه ای به اندازه ی minimal گویای خصوصیات این کارگردان نیست. البته ناگفته نمونه که قطعاً قسمت اعظم خوبی این فیلم به خاطر همکاری گوندری با فیلمنامه نویس بزرگ و مشهور، چارلی کافمنه.

با این که این فیلم به ظاهر خصوصیات یه اثر سورئال رو داره اما حاضرم کلی دلیل بیارم که اصلاً سورئال نیست.

***

فرض کنید یه کسی رو که همین امروز باهاش آشنا شدین و شما ازش خیلی خوشتون اومده، یکی از دوستای قدیمیتونه که بعد از مدتی رفاقت ازش بدتون اومده بود و رفته بودین پیش دکتر رو خواسته بودین که خاطره های اون رو از ذهنتون در بیاره.

خدا رو شکر که یه همچین امکانی برامون فراهم نیست؛ چون در غیر اینصورت عجب دنیای بی روح و مزخرفی داشتیم.

***

به حمید:

در باره ی همون برنامه ی "فیلم و زر"، می دونی که من همیشه پایه بودم و هستم. اگه پایه ای و آدم پایه هم میشناسی یه ندا بده تا قرار بذاریم. 

 

مددی 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 مهر1386   توسط سروش قديری  |