تبليغاتX
پياله



هفته پيش پروژه دمپ (دفتر مطالعات مفيد) را به طور رسمي تمام كردم. نامه اتمام كار اين پروژه‌ی 4 سال و نيمه را نوشتم و نسخه نهايي را تحويل دادم. البته فقط افتخار(!!!) اتمامش براي من بود، در طول اين كار تعداد زيادي از دوستان درگير اين پروژه شدند. از رضا كه كار را با هم شروع كرديم و حسين كه همراهيمان كرد تا ديگر دوستان كه هر يك به نوعي همراهيمان كردند.

دست همشون درد نكنه!

البته این چند سال درگیری با پروژه و فراز و نشیبهایش خیلی چیزها یادم داد، از نحوه کار کردن با بقیه تا شناخت آدمها و اینکه اگه یک نفر پای حرف خودش نباشه چه تاثیری می تونه در زندگی بقیه بگذاره..... . (در مورد این آخری شاید بعداً بیشتر بنویسم)

 

در آخر هم جا داره که دولتمون رو تشویق کنیم، چون نقد پذیره و تازه قراره منتقدینش رو هم تشویق کنه!!!! (به نقل از ایسنا):

"رييس جمهور با تاكيد به استقبال دولت از انتقادات سازنده، يادآور شد: يادمان نرفته است كه در دوره‌هاي قبل كوچكترين انتقاد از دولت در روزنامه‌هاي مختلف با عنوان «توطئه و كودتا» تيتر مي‌شد و گروهي بودند كه اجازه نمي‌دادند كوچكترين انتقادي از مجموعه دولت صورت گيرد اما دولت نهم هميشه از انتقادات استقبال كرده و بناست دولت در آينده نزديك در مراسمي منتقدين خود را مورد تشويق قرار دهد."


+ نوشته شده در  یکشنبه 29 مهر1386   توسط محسن عزیزی  | 

 

Amused To Death  / roger waters

Doctor Doctor what is wrong with me
This supermarket life is getting long
What is the heart life of a colour TV
What is the shelf life of a teenage queen
Ooh western woman
Ooh western girl
News hound sniffs the air
When Jessica Hahn goes down
He latches on to that symbol
Of detachment
Attracted by the peeling away of feeling
The celebrity of the abused shell the belle
Ooh western woman
Ooh western girl
And the children of Melrose
Strut their stuff
Is absolute zero cold enough
And out in the valley warm and clean
The little ones sit by their TV screens
No thoughts to think
No tears to cry
All sucked dry
Down to the very last breath
Bartender what is wrong with me
Why I am so out of breath
The captain said excuse me ma'am
This species has amused itself to death
Amused itself to death
Amused itself to death
We watched the tragedy unfold
We did as we were told
We bought and sold
It was the greatest show on earth
But then it was over
We oohed and aahed
We drove our racing cars
We ate our last few jars of caviar
And somewhere out there in the stars
A keen-eyed look-out
Spied a flickering light
Our last hurrah
And when they found our shadows
Groups 'round the TV sets
They ran down every lead
They repeated every test
They checked out all the data in their lists
And then the alien anthropologists
Admitted they were still perplexed
But on eliminating every other reason
For our sad demise
They logged the only explanation left
This species has amused itself to death
No tears to cry
No feelings left
This species has amused itself to death
Amused itself to death

سرگرم تا حد مرگ / راجر واترز

 

 

هی دکتر!

 هی دکتر به نظرت چه بلائی سرم اومده؟

این زندگی سوپرمارکتی، خیلی طولانی شده.

واقعا فلسفه وجودی یه تلویزیون رنگی چیه؟

اوج زندگی یه ملکه زیبائی چطور؟

آه ! ای  زن مغربی...

آه! ای دختر مغربی...

اون یارو داشت مثل سگ شکاری، فضا رو بو می کشید،

وقتیکه "جسیکا هان" از پله ها پائین می اومد.

مرد دستش رو محکم روی شلوارش فشار می داد.

اون در رویای تجاوز کردن به یه زن زیبای مشهور، می سوخت.

آه ! ای زن مغربی...

آه! ای دختر مغربی...

 بچه های "گدا- گشنه" محله  "مل روز" چپیده بودن توی خرت و پرتهاشون،

به نظرت، سرمای صفر درجه برای کشتنشون کافیه؟

اما اونورتر

توی  پاکیزگی تهوع آور خیابون اصلی،

گرم و نرم

یکی از اون کوچولوها میخ شده بود پای تلویزیون.

نه فکری برای اندیشیدن،

نه اشکی برای ریختن،

تمام صفحه تلویزیون رو داشت خشک خشک می مکید.

همه شو پائین میکشید برای نفس آخرش.

هی ساقی!

هی  اونی که پشت بار خودت نشستی و داری مشروب من رو پر میکنی،

تو بگو به نظرت چه بلائی سرم اومده؟

کاپیتان گفت: "ببخشید مادام،این گونه ای که مشاهده میکنید، دارای این توانائی هست که خودش رو تا لحظه مرگ سرگرم کنه."

سرگرم شدن تا مرگ ...

ما تجلی تراژدی رو تماشا میکردیم.

ما همونطور که راجع بهش حرف میزدیم اون رو عمل میکردیم.

ما می خریدیم و می فروختیم.

این بزرگترین نمایش روی زمین بود.

اما ...

وقتی که همه چی تموم شد،

ما داشتیم سرفه می کردیم.

ما داشتیم داد میزدیم.

ما داشتیم ماشین مسابقه مون رو میروندیم.

ما داشتیم آخرین کنسرو خاویارمون رو کوفت میکردیم.

اما یه جای دیگه،

اون بیرون توی ستاره ها،

یکی با چشمهای بادومی و شاخکهایی روی سرش،

داشت ما رو می پائید.

اون "جاسوس فضائی" داشت کورسوی نوری رو دریافت می کرد که

احتمالا آخرین هورا کشیدن ما بود.

بعدش که ما خفه خون گرفتیم.

اونها سایه ما رو پیدا کردن

 وقتی که تلویزیونها همه برفکی شدن

اونها تمام رهبرانشون رو پائین فرستادن.

 تمام تستهاشون رو تکرار کردن.

همه داده های توی لیستهاشون رو چک کردن.

و سپس

متخصصان "انسان شناسی" شون،

پذیرفتن که هنوزمبهوت موندن.

اونها با حذف تمام دلایل رد شده دیگه

برای مرگ تاسف بار نوع بشر،

تنها توضیح باقیمونده رو اعلام کردن:

" این گونه،  خودش رو تا سرحد مرگ سرگرم کرد."

نه اشکی برای گریه مونده،

و نه حتی احساسی.

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 30 شهریور1386   توسط محسن عزیزی  | 

یکی هست بگه چرا حس حرف زدن نیست؟

یکی هست بگه چرا حس نوشتن نیست؟

یکی هست بگه چرا دیگه خوابیدن هم آرامش نداره؟

یکی هست بگه چرا علی کوچولو از تلویزیون پخش نمیشه؟

یکی هست بگه چرا تکثیر حماقت اینقدر سریعه؟

یکی هست بگه چرا جدولهای کنار خیابون سیاه سفیده؟

یکی هست بگه چرا اتوبوس ها حتما باید پر بشن تا راه بیفتن؟

یکی هست بگه چرا عابرها از چراغ قرمز رد میشن؟

یکی هست بگه چرا یه پیرمرد ساعت 5 صبح سوار ماشینت میشه و دلقک بازی درمیاره و صدای n تا جونور درمیاره و پول میگیره و میره؟

یکی هست بگه چرا یه آدم این همه سوال مزخرف تو ذهنش میاد؟

امین ک
+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 مرداد1386   توسط محسن عزیزی  | 

ماجراجویی مرده است، شاید، در قبر افسرده و سرد و تاریک درون من و ما،
خلاقیت در حال مرگ است، بسان کودکی که رشد می کند زیر چتر خوش نقش زندگی مدرن امروز،

امروز روزی ست که بزرگترین خلاقیت و ماجراجویی، روش های نوین سر بریدن است!

شاید من احمقم ! شاید زندگی خیلی خوب است و من متوهمانه، تصویری محو از سربریدن انسان، در حضور انسان و بدست انسان می بینم!

در توهم من، شاید، آنکه سر بریده می شود، منم....شاید آنکه سر می برد، منم..... شاید آنکه سر بریدن را تماشا می کند،منم... شاید آنکه بالای جسد بی سر گریه می کند، منم..... شاید آنکه جسد را به خاک می سپارد، منم....و شاید همه اینها من باشم! و من هستم! هر توهمی که می بینم
و نمی بینم، یک بازیگرش منم! و چه نمایش تهوع آوریست، اینگونه! من این بازیگرها را دوست ندارم! لعنت بر توهم!
یکی نیست که بگوید این قصابخانه چرا شبانه روزی در توهم من مشغول به فعالیت صنفی است! آها! یادم رفت! جنگل که تعطیلی ندارد، گرگ ها هم دیگر با اختراع قرصهای ضد خواب کار مفید خود را به دو برابر رسانده اند و شبانه روزی مشغول خدمت به قصابی های محترم و زحمت کش و دلسوز می باشند!
ولی عجب گرگ های با کلاسی هستند، یه روپوش سفید می پوشند و با استیل خاص دست گرفتن کارد و چنگال، بدون ریختن قطره ای خون ، پیتزای مخلوط بشریت را نوش جان می نمایند ! و سپس هنگام بازگشت به قصابی، تکه های مانده انسانیت را روی سنگفرش خیابان خلال می کنند تا مامور موظف "شهر ما، خانه ما" با جارو کردن تکه ها اثری از له شده های انسانیت بر روی شهر باقی نماند، تا فردا، مردم شهر، با روانی آسوده زندگی را از سرگیرند و قدمگاهمان خوشگل و تر تمیز باشد و احساسهای خوب داشته باشیم!



+ نوشته شده در  سه شنبه 9 مرداد1386   توسط محسن عزیزی  | 


1. ديشب خيلي شب خوب بود. يك پروژه كه تقريباً 4 سال از شروعش مي گذشت به مراحل پاياني رسيد. اول قرار بود يك فيلم بسازيم كه اين اواخر تبديل شد به برنامه چند رسانه اي (مالتي مديا). توي اين كار خيلي تجربه پيدا كردم و نحوه كار كردن خودم و ديگران رو سنجيدم و دیدم. قرار گذاشتم تا وقتي كار صد در صد تمام شد اونها رو بنويسم. خدا كنه اين آخر كار هم به خوبي به انجام برسه و دوستاني كه قراره ادامه بدهند به خوبي كار رو جمع كنن.

2. 4 شنبه شب عروسي يكي از هم دوره ايها (عليرضا قجر) بود. از 10 ، 12 نفري كه از دوستان آمده بودن فقط 3 تا مون مجرد بوديم! دير شده؟

3. امروز 07-07-2007 ، دو نفر از رفقا قرار بود تا امروز يه فكري به حال تنهايي خودشون بكنن، وقتشون تموم شده! خودشون گزارش بدن.

4. خيلي دوست دارم از اردوي جهادي بنويسم ولي نميشه یعنی فضا اجازه نمیده. حتي مي ترسم براي مطالب ديگران هم در اين باره كامنت بگذارم. كاش الان هم وقتي داشتم تا براي اردو بگذارم، اردويي كه تا وقتي در آن شركت مي كنم اردوي من هم هست و کسی نمی تونه اون رو از من بگیره.
+ نوشته شده در  شنبه 16 تیر1386   توسط محسن عزیزی  | 


1. مدتي اين مثنوي تاخير شد...

2. جمعه صبح رفتيم كوه. حامد، فرشاد، 2 تا عليرضا و سالار. البته كوهنوردي كه نبود، در اولين كافه دربند نشستيم و شروع كرديم به صحبت. سالار چند روزي بود كه اومده بود ايران و مي خواستيم دور هم باشيم. تو يك جمع بودن كه همشون رو سالهاست كه مي شناسي و از مردترين آدمهايي هستن كه سراغ داري،‌ واقعاً‌ لذت زيادي داره....
سالار رو از سال سوم راهنمايي مي شناسم، يعني 15 سال ميشه كه دوست هستيم. يكي دو سالي هست كه رفته هلند. چيزي كه باعث ميشه با اين آدم حال كنم اينه كه هنوز همون صفا و مرامي رو داره كه قبلاً‌ داشت. هنوز وقتي باهاش صحبت مي كنم حال مي كنم و احساس آرامش مي كنم.

3. وقتي چيزي براي خودم نباشه برام فرقي نداره كه چقدر ارزش داره! چه يه برگ كاغذ باشه و چه 50 ميليون پول باشه، در هر دو مورد حساسيتم يك جوره.

4. ان شا الله بزودي ميريم به آدرس جديدمون: www.piale.ir البته با تشكر از پشتيبانان محترم سايت!


+ نوشته شده در  شنبه 12 خرداد1386   توسط محسن عزیزی  | 

مدتي مشغول كار بودم و نتونستم چيزهايي كه دوست دارم را بنويسم. بعضي وقتها فكر مي كنم دارم به همان مسيري مي روم كه ازش خوشم نمي اومد. احساس مي كنم دچار روزمرگي شدم.

و اما بعد..
2 سال خيلي سريع گذشت. هر دوشون با فاصله كمي رفتند.
سرباز بودم و سر پست ايستاده بودم، تقاطع اتوبان مدرس و آفريقا. جمعه بود و حوصله ام داشت سر مي رفت. رضا رو ديدم كه به سمت من مي اومد. قرار بود يه چيزي رو اونجا برام بياره. قيافه اي جدي داشت كه با لبخند من تغييري نكرد. گفت: "بلد نيستم خبر بد بدم" صحبتشو قطع كردم و با خنده گفتم: "بازم هارد فرمت شده؟!" با همون قيافه جدي گفت: "هم دوره تون ... احسان عليمحمدي...."


چند هفته قبلش دقيقاً همون جا يه ماشين به آرامي از جلوم رد شد و كمي جلوتر ايستاد. راننده از ماشين پياده شد. احسان بود به همراه همكارش. قبض جريمه را توي جيبم گذاشتم و به طرفش رفتم. كمي گپ زديم و از كارهامون تعريف كرديم. گفت كه مي خواد بره شمال. محل كارش اونجا بود. يك دفعه گير داد كه: "تو هم بيا بريم. دو روزه بر مي گرديم. بي خيال خدمت..." كلي حرف زديم تا راضي شد كه بي خيال من بشه.

در آخر هم نشست توي ماشين و رفت ... و من ماندم.

فكر مي كردم تلخترين عصر جمعه زندگيم بشه، گرچه تلخ بود ولي هفته بعد ...


+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 اسفند1385   توسط محسن عزیزی  | 

هميشه اولينها برايم با اضطراب همراه بوده:
روز اول رفتن سر كار، روز اول سربازي، روز اول دانشگاه، روز اول مدرسه، روز اول .... و اگر حافظه ام اجازه مي داد حتماً روز اول زندگي را هم به اين ليست اضافه مي‌كردم.
امروز هم يكي از اين روزهاست اولين روزيست كه وبلاگ نويس شدم....

خودم حالشو نداشتم كه شروع كنم ولي سروش پيشنهاد هم پيالگي من رو قبول كرد و اسم ما هم آمد در اين صفحه.
دقيقاً نمي‌دانم از چه چيزهايي خواهم نوشت ولي بعضي وقتها احساس مي‌كنم كه بايد بنويسم. از خودم از كارم از ديگران از خانواده و دوستان و از هر چيزي كه ارزش داشته باشد تا كسي بخواند!
+ نوشته شده در  یکشنبه 24 دی1385   توسط محسن عزیزی  |