سلام
دوشنبه 8 اسفند 84 راه افتاد.
امروز به مناسبت تولد این وبلاگ،
فقط نظر لطف یکی از رفقا رو که چند وقت پیش برام فرستاد میذارم... فقط همین!

هفتم هم نتونستم برم سر خاک... هِی...
شنیده بودم که بعضی ها اینقدر شوکه میشن که حتی گریه شون هم نمی گیره ولی نمی دونستم اینطوریه... بحثِ گریه نیست ها!... باورش برام سخته... خیلی سخت.
تو دبیرستان که همچین صنمی با هم نداشتیم ولی بعد فارغ التحصیلی تو کلاس های کفا خیلی با هم رفیق شدیم. می نشستیم ساعتها بعد کلاس راجع به سینما یا فلان فیلم کلی حرف می زدیم. چون مسیر برگشتمون تا یه جاهای زیادی با هم مشترک بود ...
به دریایی گرفتارم
که موجش
عالمی دارد...
به خاطر بعضی ازحرف و حدیث هایی که (اگه نگم ...ات) بعد پست محسن نوشته شد، لازمه که بگم این پست برای مخاطب خاص نوشته شده...
نمی گم بارها اما یه چند دفعه ای برام پیش اومده که بعد از ایجاد شدن چند تا دلخوری تو رفاقت صمیمی با کسی، دیگه باهاش حال نکنم و به سرم بزنه که کاش میشد همینجا همه چیز رو تموم کرد و فردا صبح که همو می بینیم بدون هیچ خاطره ای از هم، مثل آدم های غریبه با هم برخورد کنیم.
تنها چیزی که باعث شد امروز رو با دیدن "Eternal Sunshine of the Spotless Mind" شروع کنم، این پست حمید بود. فیلمی که اگه بخوام همه ی اون چیزی که تو ذهنم هست رو در موردش بگم ترجیح میدم که تو این فضای موجز مجازی نباشه و فقط کسایی مخاطبم باشن که بعدش نگن: فلانی از تو بعید بود... برای همین فعلاً به همین ها بسنده می کنم تا کسی رو پیدا کنم که بتونم باهاش در مورد فیلم صحبت کنم.

تا حالا فقط دو تا فیلم رو دیدم که مخاطب تو اونا خودش قسمتی از فیلمه و هنگام دیدن فیلم همون اتفاقی براش میفته که برای قهرمان داستان رخ میده؛ یکی Memento و دومی همین فیلم. با دیدن یه همچین آثاریه که امیدوار میشم که "بابا سینما هنوز تموم نشده".
داستان، داستانِ پاک کردن خاطرات از ذهن افراده. اینطور که یاد و خاطره ی افراد مثل مستأجرهایی می مونن که هر موقع صاحبخونه دیگه با اون فرد حال نکنه میندازدش بیرون.
فیلم به قدری ساختارشکنانه روایت و به تصویر کشیده میشه که بعد از گذشت 20 دیقه دیگه مخاطب انتظار وقوع هر اتفاق عجیب غریبی رو داره، بدون اینکه احساس بکنه داره یه اثر فانتزی می بینه... اتفاقات خیلی عجیب غریب، تا این حد که تو یه نمای ساده با یه حرکت دوربین نه چندان پیچیده آدم احساس می کنه که یه دفعه کلی چیز داره عوض میشه

میشل گوندری، کارگردان این فیلم رو از قبل با چند تا ویدئو کلیپی که برای گروه RADIOHEAD ساخته بود میشناختمش، البته به لطف مهدی ن. فکر می کنم هیچ کلمه ای به اندازه ی minimal گویای خصوصیات این کارگردان نیست. البته ناگفته نمونه که قطعاً قسمت اعظم خوبی این فیلم به خاطر همکاری گوندری با فیلمنامه نویس بزرگ و مشهور، چارلی کافمنه.
با این که این فیلم به ظاهر خصوصیات یه اثر سورئال رو داره اما حاضرم کلی دلیل بیارم که اصلاً سورئال نیست.
***
فرض کنید یه کسی رو که همین امروز باهاش آشنا شدین و شما ازش خیلی خوشتون اومده، یکی از دوستای قدیمیتونه که بعد از مدتی رفاقت ازش بدتون اومده بود و رفته بودین پیش دکتر رو خواسته بودین که خاطره های اون رو از ذهنتون در بیاره.
خدا رو شکر که یه همچین امکانی برامون فراهم نیست؛ چون در غیر اینصورت عجب دنیای بی روح و مزخرفی داشتیم.
***
به حمید:
در باره ی همون برنامه ی "فیلم و زر"، می دونی که من همیشه پایه بودم و هستم. اگه پایه ای و آدم پایه هم میشناسی یه ندا بده تا قرار بذاریم.
مددی
سلام
امروز در بسته زیاد دیدم...خیلی زیاد... درهایی که بستن همشون به دست خودش بود اما کلید بعضی هاش رو داده بود به بعضی از بنده هاش و البته چند تاش رو هم خودم گم کرده بودم.
خانه هنرمندان/ فرحزاد/ DVD/ حامد/ عکس دسته جمعی/ ویندوز/ راننده تاکسی/ Canopus/ سردرد/ بودجه/ جهاد دانشگاهی/ Error/ اکران خصوصی/ استند/ سعید/ دی وی دی خش دار/ دعوا/ اتوبوس/ شیشه خورده/ تیر خلاص/ حوزه هنری
خوبی همه اینها این بود که الان حس می کنم برا ماه مبارک آماده شدم. آخه باز هم یادم اومد که همه چی دست خودشه... همه چی حتی...!
و حالا که میگن فردا شروع میشه و فقط همین چند دیقه مونده، یاد آقا افشار افتادم که اومد بین دو نماز و توصیه کرد روزهای آخر رو از دست ندیم و یادمون باشه که بخوایم:
"اللهم ان لم غفرت لنا فی ما مضی من شعبان فاغفرلنا فیما بقی منه"
مددی
سلام
تو قسمتی از فیلم "ماهی بزرگ" جادوگری وجود داره که مردم با نگاه به یکی از چشماش می تونستن مرگ خودشون رو ببینن و عملاً قهرمان فیلم موقعی قهرمان میشه که مرگ خودش رو تو چشمای جادوگر میبینه.
از بعد دیدن این فیلم، یعنی حدوداً از 4 سال پیش خیلی به این فکر کردم که اگه من تو چشمای جادوگر نگاه کنم دوست دارم مرگ خودم رو چطور ببینم؟! برای همین بارها و بارها تو موقعیت های مختلف به بهترین نوع مرگ فکر کردم. مرگی که هم راحت باشه هم باشکوه و هم زیبا.
ولی خوب دیشب شدیداً تحت تأثیر قرار گرفتم. آخه دیگه اینو حساب نکرده بودم که یکی هم ممکنه اینطوری بمیره. ...دکتر محمدباقر آیتاللهزاده شیرازی
امروز صبح که خبرش رو خوندم دیدم که تو جلسه ی بزرگداشت ایشون اولش کلی آدم شروع کردن به صحبت در مورد شخصیت و تأثیر مهم ایشون در معماری ایرانی
... سپس دکتر آیتاللهزاده روی صحنه آمد و با قرائت آیه "واصبر فان الله لایضیع اجرالمحسنین" گفت: "در کودکی از پدرم پرسیدم باید چه کاره شوم؟ گفت "هر کاری که خدا را راضی کند". من هم دیدم کاری بهتر از تعمیر مسجد و امامزاده نیست و سعی کردم این کار را به نحو احسن انجام دهم."
این آخرین جملاتی بود که حاضران در جلسه از زبان دکتر آیتاللهزاده شیرازی شنیدند. استاد لحظاتی بعد و هنگامی که دیگر حاضران در نشست درباره خاطرات و علاقه خود به ایشان صحبت میکردند، دچار حمله قلبی شد و با وجود حضور اورژانس در محل و انتقال وی به بیمارستان دی، متاسفانه استاد پیشکسوت معماری از دنیا رخت بربست.
با اینکه این مرگ از اون مرگ هاییه که به نظرم گریه نداره اما خوب... چشمه دیگه، گاهی اوقات سوزش می گیره.
پیشکسوت معماری در مراسم بزرگداشت خود درگذشت
سلام
یادم نمیاد تا حالا به خاطر عرق دوره ای معروفه کاری رو انجم داده باشم اما وقتی که بعد از مدت خیلی طولانی که جلسه هفتگی نداشتیم، دیشب دوباره رفتیم جلسه هفتگی احساس کردم که هر چی هم بگم و هر کاری هم بکنم باز هم نمی تونم راحتیم رو در کنار هم دوره ایهام کتمان کنم.
دیشب کسایی اومده بودن جلسه (کسایی در اینجا اسمه نه فامیلی!) که شاید بعد فارغ التحصیلی فقط یه بار دیگه دیده بودمشون: امیررضا، بهنام، جواد، رسول، ... و البته سید علیرضا
برنامه جلسه که عادل ادارش می کرد این بود که هر کس شروع کنه بگه که چی کار کرده و الان چی کارس.
خوب طبیعتاً جلسه ای که موضوعش این باشه و سید علیرضا هم توش باشه جلسه نیست جنگه (به ضم جیم) البت یه جنگ درون دوره ای (اونایی که تو جلسه بودن می فهمن چی می گم). چون بعد از یه ربع احساس کردم که یه سری مثل خودم دیگه فکشون از خنده درد گرفته.
اما تو این بین بعضی ها چیزهای جالبی گفتن که من در موردشون نمی دونستم. مثلاً اینکه محمد ش. یه اختراع کرده و اونو به ثبت رسونده یا اینکه آرش بالاخره فیلم 20 دقیقه ای خودش رو ساخته و ...
در آخر بهنام با اینکه عجله داشت اما تقریباً یه 20 دیقه ای با هم حرف زدیم. خیلی حال کردم وقتی گفت موسیقی رو ادامه داده و الان واسه خودش تو کنسرواتوار(!) تهران کسی شده.
تو راه برگشت هم که با امیررضا کلی در مورد کارهایی که تو زنجان با وحید انجام دادن حرف زدیم.
وقتی رسیدم خونه داشتم به این فکر می کردم جلسه هفتگی حتی اگه فقط مهمونی هم باشه باز هم لازمه. ... البته، ... کافی نیست.
یا علی مددی
سلام
الف. اصولاً کارها در یک دسته بندی کلی به دو دسته تقسیم می شن: دسته ی اول و دسته ی دوم...! خوب برای همینه که تهیه ی یک نشریه جزو دسته ی سومه. آخه درآوردن یک نشریه ـ حتی اگر خوب در آوردن رو در نظر نگیریم ـ از اون کارهاییه که زمان و انرژی مصرف شده از تهیه کنندگانش از انرژی و زمانی که مخاطبینش برای استفاده از اون صرف می کنند ـ اگه نگیم تلف می کنند ـ بیشتره. در واقع باید بگم خیلی خیلی بیشتره. اصلاً شاید به خاطر همین هم هست که معمولاً روزنامه نگارها، سردبیرها و نویسندگان نشریات (اعم از روزنامه، مجله، وبلاگ، ماهنامه، گاهنامه و...) رو افرادی عجیب، غریب و البته غیر طبیعی می دونند. آخه کدوم آدم طبیعی ساعت ها بر روی یک چیزی وقت میذاره و انرژی فسفر سوز خودش رو هدر می ده در حالی که می دونه شاید از هر x نفر حداکثر فقط y نفر اون رو می خونند؛ تازه با فرض اینکه چگونه خوندنشون رو هم در نظر نگیریم. یعنی در نظر نگیریم که تصادفی چشمشون خورده یا در انتظار نوبت خودشون تو سلمونی خونده و یا ... .
ب. دیشب تا ساعت 5/9 خواجه نصیر بودم تا با بچه ها شماره دوم نشریه ی هوایی دگر رو در بیاریم. تا امروز صبح بتونن بتونن توزیع کنن. نشریه ای که به قول مسئولین همین مدرسه تا حالا سابقه نداشته که با همه مشکلات و محدودیت های موجود که یکیش قطعاً همون فقر مطالعه ی بچه هاس در بیاد اون هم طوری که از 14 صفحه ی نشریه تقریباً 11 صفحش رو مطالب خود بچه ها پر کرده و تو قسمت های زیادی از اجرائیاتش از تایپ کردن گرفته تا چسبوندن و منگنه کردن ... خود بچه ها با جون و دل کار کنن.
ج. هوایی دگر نشریه ایه که از کلاس هنر نویسندگی در اومده. کلاسی که از دو سال پیش تو خواجه نصیر دارم. کلاسی که تو سال اول با دانش آموز هایی برخورد کردم که نه هنر رو خیلی می شناختن و نه از نویسندگی خیلی سر در میوردن. بچه هایی که به خاطر فضای خاص مدرسشون ذهنشون تحت تأثیر یک سری تفکرات ـ اگه نگم تعصبات ـ قرار گرفته بود و خیلی نمی تونستن چشمشون رو باز کنن و از زیبایی های اطرافشون لذت ببرن و این خیلی برام خسته کننده بود. (ایشالا تو یه پست دیگه توضیح مفصل میدم.)
د. برام مهم نیست که از تمامی خوانندگان این شماره چند نفر در جریان هستند که بعد از شماره ی اول که هفته ی پیش چاپ شد چند نفر به هیئت تحریریه اضافه شدن؟! و یا چند نفر می دونند که اعضای هیئت تحریریه برای اینکه این شماره به هفتة آخر پایگاه برسه چند روز تا ساعت 9 شب و یا حتی بیشتر تو مدرسه موندن؟! چیزی که این میان برام مهمه، افزایش تکاپوی بچه ها برای نوشتنه و البته... رشدی که به واسطه نوشتن کردند ...و می کنن.
ه. میدونم همین الان که من دارم این مطلب رو پست می کنم (۸ صبح دوشنبه) یه چند تا از مسئولین مدرسه مخشون توسط یه سری از بچه های نشریه در حال گاز گرفته شدنه و دارن می پرسن که آقا پس کی نشریه رو توزیع کنیم؟!...

جلد شماره های اول و دوم
یا علی مددی
سلام
تقریباً یه هفته بعد از اردو جهادی بود که مهدی خلجی بحثش رو مطرح کرد. انگیزش هم این بود که بحث هایی که چند ساله در زمینه ی مسایل جو مسافرت به وجود اومده و امسال خیلی پا گرفتن باید یه جایی مردونه و درست و حسابی مطرح بشن تا دیگه افراد حاضر نشن که تا پای آبروی همدیگه پیش برن!
اولین جلسه ی هم اندیشی با موضوع "ادب جهادی" امروز عصر تو مدرسه برگزار شد.
تقریباً از نزدیک در جریان بودم که مهدی زحمت زیادی برای برگزاری این سلسله جلسات تا قبل از امروز کشید و سعی کرد تا با آدم های زیادی صحبت کنه، ازشون مشورت بگیره و دعوتشون کنه. از آدم های بزرگ شعوری گرفته تا کسایی که حرفی برای گفتن داشتن ولی تا حالا تو جمع نزدن، حتی سعی کرد با کسایی که جواب تلفنش رو هم نمی دن صحبت کنه ولی خوب دیگه... .
از این بین، دوستان زیر حاضرین جلسه ی امروز بودن:
خلجی، چهرآزاد، منتظری، پورقربان، خلیل زاده، دهقان، مهندسی، جعفری، طالب لو، حمیدیان و شیرمحمدی
همون طور که از عنوانش معلومه این جلسات جلسات هم اندیشیه، نه جلسه ی اخلاق.
برای همین هم قرار نیست تبدیل به منبر و محل سخنرانی کسی یا گروهی بشه. یه جلسه که با حضور آدم های دغدغه مند و با حوصله شکل می گیره و خودشون هستن که تعیین می کنن روند جلسات به کدوم سمت بره.
این حرفم به معنی نفی کردن جلسات اخلاق و منبر نیست. بلکه میگم باید این حرف ها رو جاهای دیگه بشنویم و بعد بیایم با هم بحث کنیم. یه جورایی مثل کارگروهی دوران مدرسه. که با اینکه تو کلاس ها شرکت می کردیم اما باز برای یادگیری بیشتر لازم بود که بشینیم و با هم دیگه بحث بکنیم.
موضوع این جلسات هم اون جور که مطرح شد قراره بحث در مورد جمع و جو مسافرت باشه و رعایت ادب های مختلف!
می دونم افراد زیادی حرفهای زیادی تو این زمینه برای گفتن دارن برای همین فکر می کنم بهتره تا قبل از این که اردو شروع بشه و حرف و حدیث ها دوباره پا بگیره بیان و تو این بحث ها شرکت کنن. بیان تا هم حرف هاشون شنیده بشه و هم حرف های دیگران رو بشنون. ... من هم میام.
البته روی صحبتم به کساییه که نمی خوان بلایی سر مسافرت جهادیمون بیاد!

جلسه ی هم اندیشی سال گذشته که نزدیک به 8 ماه ادامه پیدا کرد. (هفته ای یکبار)